تبليغاتX
تلنگر

پشت هر چیز که اجبار باشه خواه ناخواه روبروش مقاومت قرار می گیره، این یک قانون است!فرقی هم نمی کنه که آن چیز خوب باشه یا بد.اصلا وقتی جبر پشتیبان چیزی می شه پذیرفتن آن با تن دادن به ظلم برای آدم فرقی نمی کنه.همین قاعده باعث شد که نسل من بشه نسل سومی،نسلی با تمام تعاریف و ویژگی هاش.واضح تر می گم،توی نسل اول ودومی می رفتی لاله زار،سر پل تجریش یا هر جای دیگه.یک طرف خیابان کافه بود و سینما،طرف دیگر هم مسجد و امامزاده.می خواستی می رفتی کافه،می خواستی می رفتی مسجد.خودت انتخاب می کردی که کجا بری و چی کار کنی.همین هم شد که آنقدر در اعتقاداتت محکم شدی که جونت رو هم براش دادی.اما برای نسل من انتخاب به اون مفهومی که برای نسل تو بود معنا نداره.نسل شما همه را محکوم کردید به پذیرفتن یک ایدئولوژی،آن هم ایدئولوژی که حاکمش کردید.شما بگویید تکلیف نسل من با این جبر مسّلم چیست؟!؟

این سخنان از زبان سعید جاری شد.

                                                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:50 |

تا حالا آدمهایی رو دیدید که در عرض چند دقیقه چنان فضا عوض می کنند و می شوند یک آدم حکیم وفیلسوف و چنان حرف می زنند که باور نمی کنی این همون آدم قبلی است ولی پشت این جملات حکیمانه چیزی جز خلأ فکری نباشه؟یا آدمهایی که چنان برای افکارواعمال سطحی و بیهودشون فلسفه بافی می کنند که بیا وببین؟ویا افرادی که اصلا هدفشون از زندگی معلوم نیست و به قول معروف هستن که باشن؟ویا حتی افرادی که زیادی تو قیافه اند؟دوستی داشتم که هر وقت با این آدمها برخورد می کرد،صورتش رو روبروی صورتشون می گرفت وتوچشماشون زل می زد و با لحنی که آدم با شنیدنش نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره می پرسید:توی زندگیت دنبال چی می گردی؟خلاصه این سوال شد تکیه کلام جمع ما.منم هر از گاهی به طریق مذکور این سؤال را از دوستان می پرسم.شاید تعداد کسانی که این سؤال را شنیده اند زیاد باشه اما زیاد نیستن کسانی که پردۀ مزاح از این سؤال برداشته و به عمق آن فکر می کنند.

حالا،تو توی زندگیت دنبال چی می گردی؟!؟

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 22:19 |

جلسه دوم مریم صحبت کرد،مثل هميشه محكم وقاطع.گفت:كودك بودم كه پدرم در جنگ كشته شد.گريه نكردم.براي رفتن به دانشگاه از سهميه استفاده نكردم.چادر به سر نكردم."ياران چه غريبانه..."گوش نكردم.در راهپيمايي ونماز جمعه شركت نكردم.با طرح جداسازي جنسيتي در دانشگاهها موافقت نكردم.دفاع از حقوق زنان كشورم را ترك نكردم.فكر كردن را تعطيل نكردم.در مقابل عقيده غالب عقيده خود را فراموش نكردم.سمبل سازي را به بهانه فرهنگ سازي تائيد نكردم.ريا نكردم و...

وبه همه اين دلايل وهزار دليل نگفته ديگر از جمع به اصطلاح بهشتيان جامعه طرد شدم،اما با همه اين تهمتها و بر چسبهاو تازيانه ها قد خم نكردم،پشيمان نيستم و راهم را ادامه خواهم داد.

                                                                                                                         ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:31 |

دفاعيه را علي اينگونه شروع كرد:چند سؤال دارم،شمانسل اول ودوم چه كرديد كه نسل افتخار آفرين نام گرفتيد؟انقلاب كرديد.آيا انقلاب چيزي جز شكستن ساختارهاي نادرست و جايگزين كردن ساختارهاي درست است؟جنگيديد يا بهتر بگويم دفاع كرديد،از چه؟از خاكتان،از ناموستان،از شرفتان واز همه مهمتر از اعتقاداتتان.اما همين شماماراسرزنش مي كنيدكه چرا قصد داريم ايجاد تغيير كنيم،هر چند كه اين تغييرات به بزرگي انقلابي كه شما كرديدنيست،چرا كه انقلاب ،تغيير در اصول بود ولي ما قصد تغيير در نمودهاراداريم.همين شما، نسل قهرمان كه همه به خوبي مي دانند اگر كشوري هست،اگر آبرويي هست همه ازدفاع شماست،تا به حال به ما فرصت دفاع از خود وخواسته هاي خود را نداديد،به سوالات ما پاسخ نداديدواگر پاسخي داديد قانعمان نكرد.هيچگاه نفهميديم كه چرافعاليت سياسي براي شما جهاد في سبيل ا... بودوبراي ما محاربه با مقدسات،چرازنداني سياسي شما قهرمان ملي ومذهبي است وزنداني سياسي ما دست نشاندهء دشمن.مگر نه اين است كه وظيفهء مسلمان مبارزه با نادرستی است،حال در هر قالبي كه باشد،خواه در قالب حكومت شاهنشاهي و طاغوت،خواه در هر قالب ديگر.پس اين همه تفاوت درنتيجهء يك عمل،آن هم بايك هدف ازكجا آمده است؟                                                                                                                                                                                                                                                     ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 19:45 |

هر جا که پا میگذارم صحبت از ۲۴ اسفند است،انتخابات مجلس.به هر كسي هم كه ميگويم ۲۴اسفند ميگويد:انتخابات مجلس.اما براي من و امثال من ۲۴ اسفند يادآور ۲۴اسفند ۱۳۸۴دانشگاه صنعتي شريف است.روزي كه هيچ كدام از ما خاطرهء خوبي از آن نداريم.

۲۴ اسفند ۸۴ روزي بود كه ما براي مخالفت با دفن شهداي عزيز گمنام در دانشگاه تحصن كرديم اما آن واقعه چنان دستخوش تغيير شد وبه دست مردم رسيد كه تقريباً همه با اطمينان ما را محكوم كردندوما را از آناني خواندند كه پيكر امام حسن (ع) را تير باران كردند بدون اينكه بدانند از كدام نسليم!

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 11:38 |

از همه عصباني تر علي بود.هر وقت قرار مي شد كه كسي از طرف بچه ها حرف بزند علي را انتخاب مي كرديم،ولي اين باربدون آنكه كسي از او بخواهد بلند شد.گفت:هر چه خواستيد به من ونسل من گفتيد. برايمان عادت شده كه نسل شما هر وقت فريادي دارد بر سر نسل مابكشد!جامعه را براي ما كرديد دادگاه،آخر هر بحثي جای نسل من در جايگاه متهم شد.به تعداد خطاهاي كودكي و نوجوانيمان تفهيم اتهام شديم،به هر زباني و به هر طريقي.بارها محكوم شديم ولي حتي يكبار فر صتي به ما داده نشد كه از خود دفاع كنيم.نمي دانم چرا اين فرصت به ما داده نمي شود!شايد به نظرتان اصلاًحق حرف زدن نداريم يا شايد هم ميدانيد كه اگر زبان باز كنيم مشخص شود كه منشا بسياري از اتهاماتي كه شما به ما وارد مي كنيدخودتان هستيد،خود شما،نسل اول ودوم.نمي دانم چرا از خودتان نمي پرسيد كه چه شد كه نسل سوم به اين روز افتاد؟البته اگر واقعاً به روزي افتاده باشد!كمان ميكنم ديگر زمان آن رسيده باشد كه ما بگوييم و شما بشنويد.

از اينجا بود كه جلسات هفتگي دفاعيهء نسل سوم شكل گرفت.

                                                                                                                             ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 20:12 |

عین برق گرفته ها سر جایم خشک شده بودم.به بقیه که نگاه کردم دیدم همه در شُك عميقي فرو رفته اند.نمي دانم اين شُك از حرفهاي استاد بود يا از جواب آرمان.انگار تازه فهميده بوديم كه بايد در مقابل اين همه اتهام از خود دفاع كنيم.اتهاماتي كه باراول نبودكه مطرح مي شد.درذهن خودبه دنبال واژه هايي مي گشتم كه حرفهاي آرمان را ادامه دهم.بعداً فهميدم كه همه به دنبال اين واژه ها بودند، همه به فكر دفاع از آرمان يا بهتر بگويم دفاع از خود بودند.ولي قبل از اينكه كسي چيزي بگويد محسن فضلي از ته كلاس شروع به صحبت كرد.محسن كمتر وارد بحثها مي شد اما به واسطهء رفتارش همه كم وبيش از اعتقاداتش با خبر بودند.گفت:درست مي فرماييد استاد،اما همه را نبايد به يك آتش سوزاند.كساني در همين نسل هستند كه از بعضي ديگر دل خوني دارند،از كمرنگ شدن ارزشها،از بي تفاوتي هاواز ابتذال.نبايد كار بعضي را به حساب همه گذاشت.استاد لبخندي زد وگفت:اگر امثال تو نبودند كه آيندهء اين مملكت تباه مي شد.محسن با رضايت سرش را پايين انداخت.

خشم در نگاه بچه ها موج ميزد؛   

                                                                                                                             ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 12:29 |

اين چه وقت سر كلاس آمدنِ؟اين چه وضع راه رفتنِ؟اين چه وضع سر كلاس نشستنِ؟اين نسل همه چيز را زير پا گذاشته،براي هيچ چيز احترام قائل نيست.ما هم جوون بوديم،جووني كرديم ولي از زمين تا آسمون با شما جووناي امروزي فرق داشتيم.نسل شما نتيجهء زحمات نسل قبل را مي خوره و از خودش هيچ چيز نداره!به همه چيز و همه كس اعتراض داره.از همه انتظار داره ولي براي هيچ كس حقي قائل نيست!وقتي نوجوون بوديم همه اش تو اين فكر بوديم كه نوار سخنراني جديد امام رو گير بياريم،تو جووني هم كه جنگ بود و شهادت دوستان و جا موندن ما از قافلهء شهدا!اما شما چي؟!؟ توي دانشگاه هم كه سرمون تو درس و كتاب خودمون بود.اصلا ً من نمي دونم شماها ميايد دانشگاه  درس بخونيد يا...!ديگه بين بعضي از شما و جوونهاي ول تو خيابون هيچ فرقي نيست!

آرمان با خونسردي و بدون هيچگونه اضطراب گفت:استاد؛تو مملكتي كه بهترين كتابهاي بهترين نويسنده هاش رو بايد از تو زير زمينها و تو بساط دستفروشهاي خيابون انقلاب پيدا كردومجوز آهنگ خواننده هاش بعد از مرگشون صادر مي شه،دانشجو هاش هم با ولگردهاي بي سرو پا فرقي ندارن!!!!!

واين آغاز ماجرا بود....

                                                                                                                             ادامه دارد

     

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 20:38 |

نيم ساعت به تمام شدن كلاس مانده بود كه در باز شدوآرمان با همان شكل وشمايل هميشگي وارد كلاس شد.با آن موهاي بلند،با آن لباسها كه به تنش زار مي زد.پك محكمي به سيگارش زد و آن را توي سطل انداخت.پاهايش را لخ و لخ روي زمين كشيد و رفت روي يك صندلي ولو شد.رفتارش داد مي زد كه به قول خودش"بي خيال دنيا"ست.

استاذ هاج و واج نگاهش مي كرد و بارقه هايي از خشم در چهره اش پديدار مي گشت.

آرمان كمتر سر كلاس مي آمد،اگر هم گذارش به كلاس مي افتاد،آخرهاي كلاس سر وكله اش پيدا مي شد.هيچ وقت ،هيچ كس درس خواندنش را نديده بود.ولي نمره هاي خوبي مي گرفت ،هر چند  اگر حتي درس را مي افتاد برايش اهميتي نداشت.كم و بيش شنيده بودم كه معتاد هم شده ولي باورش برايم سخت بود.

استاد كه انگار كاسهء صبرش لبريز شده بود با صدايي بلند كه بي شباهت به فرياد نبود گفت:....

                                                                                                                             ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 12:27 |

دو،سه سالي مي شود كه قصد دارم حرفهايي كه نسل سوم(نسل سوخته)در دفاع از خود دارد را بنويسم،اما اينكه كجا ودر چه قالبي بنويسم چندان برايم روشن نبود.حال كه تصميمم براي نوشتنشان قطعي است، آشكارا مي دانم كه گروهي تاييدم خواهند كرد و عده اي نه چندان كم به تكذيب و سرزنشم برخواهند خواست.اما مهم نيست،آنچه مهم است گفتن ناگفته هاست،كه فردا داغش به دلم نماندكه اگر گفته بودم چنين مي شد و اگر مي نوشتم چنان.

فضا و تمامي شخصيتهاي نوشته هايم با عنوان"دفاعيهءنسل سوم"مجازي است ولي گفته ها و گفتگوها  كاملاً حقيقي است و از اعماق وجود اين نسل ،حرفهايي كه شايد اگر امروز گفته نشود ديگر فرصتي براي مطرح كردنش به دست نيايد.

 

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 18:36 |